بهانه

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد

افکند سر به زیر  حیا را بهانه کرد

 

آمد بر برم و دید من تیره روز را

ننشست و رفت تنگی جا را بهانه کرد

 

رفتم به مسجد از پی نظاره رخش

بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد!

 

خوش می گذشت روش صبوحی به کوی او

بر جا نشست و شستن پا را بهانه کرد

طلوع گل

برای دیدن تو انتظار شیرین است

بهانه های دل بیقرار شیرین است

درخت هنجره ام وقف باغ توفان باد

شکوفه دادن سر، روی دار شیرین است

لطیف و سبز و غزل گونه می رسی از راه

بهار عمر منی،بهار شیرین است

* * * * *

میان آتش عشقت چه سبز می رویم!

جوانه بستن دل در شرار شیرین است

به گرد چشم تو گردم،همواره تا جان هست

فنا شدن به سر این مدار شیرین است

اگر چه بی تو سرودن برای من تلخ است

ولی طلوع گل از پای خار شیرین است

برای گفتن دردم، دلی امین می خواهم

که گفتگوی غم بی شمار شیرین است

جوابم نکن

جوابم نکن مردم از نا امیدی
شاید عاشقم شی خدا روچی دیدی
خیال کن جواب منودادی اما
عزیزم جواب خدا رو چی می دی
همین جوری اشکام سرازیر میشن
دیگه از خودم اختیاری ندارم
من از عشق چیزی نمی خوام به جزتو
ولی از تو هیچ انتظاری ندارم
صبوریم کمه بی قراریم زیاده
چقدر بی قرارم من صاف وساده
عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو
عزیزم چقدر تلخه کام من از تو
نزار زندگیم راحت از هم بپاشه
جوابم نکن مردم از بی جوابی
یه چیزی بگو پیش از اینکه بمیرم
به خوابم بیا پیش از اینکه بخوابی
شب از نیمه های زمستون گذشته
به خوابم بیا پیش از اینکه بمیرم
اگه پا به خوابم گذاشتی عزیزم
یه چیزی بگو بلکه آروم بگیرم

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابريشم

چند وقتی است که تنها به تو می انديشم

به تو آری٬ به تو يعنی به همان منظر دور

به همان سبز صميمی به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعنی آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرايی تو

به صبوری به خموشی به شکيبايی تو

شبهی چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

يک نفر مثل خودم ٬ عاشق ديدار من است

يک نفر ساده ٬ چنان ساده که از سادگيش

می توان يک شبه پی برد به دلدادگيش

آی بی رنگ تر از آينه ! يک لحظه بايست

راستی ٬ اين شبهه هر شبه تصوير تو نيست

حتم دارم که تويی آن شبهه آينه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست ٬ به انکار مکوش

با تو

خبری نیست جز تاریکی،دلتنکی و کمی عشق

تاریکی چون که تو نیستی و نورت نیست و هر جا که شمع حضور تو خاموش باشد آنجا ظلمت است و در ظلمت تنها مونس آدم دلتنگی است و دلتنگی حاصل جدایی دو روحی است که پیوندی از احساس خود را در این زمانه سیاه از دست داده اند و علاج این تاریکی و دلتنگی عشقی است که تنها امیدی است برای عاشق و تنها دلخوشی برای بودن و برای ماندن در این دنیای سیاه.بگذریم خبر ها گفتیم و مثل همیشه خبرها را با تو به پایان می برم چرا که همیشه پایان تاریکی ها و دلتنگی ها هستی .روزی که بیایی آن روز پایان همه چیزهای سیاهی است و چشمت دروازه نور است و صدایت سروشی است که به این دل طوفان زده آرامش می دهد.

گذشت

مرداب به رود گفت:تو چرا زلالی و من اینگونه

رود گفت چون من درحال گذرم ولی تو ثابت مانده ای



بانوي قد خميده! زمين مي خوري چرا؟

اينجا كجاست؟! چادر خاكي! چه مي كني؟

تنها ترين نشانه ي پاكي چه مي كني؟!

اينجا غريبه نيست، چرا رو گرفته اي؟!

آيا تويي كه دست به زانو گرفته اي؟!

دير آمدم بگو كه چه كردند كوچه ها

بانوي قد خميده! زمين مي خوري چرا؟

اين كودكت چه ديده كه هي زار مي زند؟!

هي دست مشت كرده به ديوار مي زند

***
حق دارد او كه طاقت اين روز را نداشت

روزي كه خانه دست كم از كربلا نداشت

روزي كه از صداي غمت شهر خسته شد

روزي كه چشمهاي تو يكباره بسته شد

روزي كه زخمهاي عميقت دوا نداشت

روزي كه گريه هاي تو ديگر صدا نداشت

السلام علیک یا فاطمه(س)

اي كشتي شكسته كه پهلو گرفته اي 

بر گو چرا تو دست به پهلو گرفته اي

گل را خدا براي سرور آفريده است

اي گل چرا به غصه و غم خو گرفته اي

گاهي ز درد شانه ز دل آه مي كشي

گاهي ز درد دست به بازو گرفته اي

از ماجراي كوچه نگفتي به من ، بگو

اكنون چرا ز محرم خود رو گرفته اي

ديوار گشته است عصاي تو باز هم

بينم كه دست خويش به پهلو گرفته اي

هرگه در به روي علي باز مي كني

خوشحال مي شدم كه تو نيرو گرفته

شکوه

به شکوه گفتم برم ز دل / یاد روی تو آرزوی تو

به خنده گفتا نرنجم از / خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی ز من دل چو برکنی / حدیث خود بر که افکنی

هر کجا روی وصله منی / ساغر وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او به خیره سری / گرفته ره مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم / گرم برود آشنای دلم

به جز ره او نه راه دگر/ دگر نکنم خطای دگر


سال نو مبارک

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد

رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت

را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…

کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و

چون همیشه امیدوار .....

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد