آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست


آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

خانمان سوز بود آتش آهی گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی
گر مقدر بشود سلک سلامین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی گاهی
قصه یوسف آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتش افروز بود برق نگاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی
چشم گریان مرا دیدیدی و لبخند زدی
دل برقصد ببر از شوق گناهی گاهی
اشک در چشم فریبنده ترت میبینم
در دل موج ببین صورت ماهی گاهی
زرد روی نبود عیب مرانم از کوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفان زده سنگی است پناهی گاهی

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم

ابر دل تنگم اگر زار نبارم چه کنم

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دل بسته این ایل و تبارم چه کنم

من کزین فاصله غارت شده چشم توام

چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم

یک به یک بار مژهایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم


یک روز

شاید یک روز که آفتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند

در یک غریو تندر بارانی در یک نسیم نوازش گر بهار

یک روز شاید همراه پرواز پرستوی عاشقی واژه لبخند به سرزمین سوخته من باز گردد

یک روز شاید امید کوبه در را بفشارد

و سپیدی ها تمام این سیاهی ها را پر کند

آن روز بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید

حتی بر عزیزترینشان

قهر

نگه دگر بسوي من چه مي کني؟

چو در بر رقيب من نشسته اي

به حيرتم که بعد از آن فريب ها

تو هم پي فريب من نشسته اي

به چشم خويشتن ديدم آنشب اي خدا

که جام خود به جام ديگري زدي

چو فال حافظ آن شب ميانه بازشد

تو فال خود به نام ديگري زدي

برو .... برو ....به سوي او،مرا چه غم

تو آفتابي .... او زمين .... من آسمان

به او بتاب ز آنکه من نشسته ام

به ناز روي شانه ستارگان

به او بتاب ز آنکه گريه ميکند

در اين ميانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد اين گذشته ها

دل تو مال من،تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشيده اي

چگونه ره نبرده اي به راز من؟

گذشتم از تن و زانکه در جهان

تني نبود مقصد نياز من

اگر بسويت اين چنين دويده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بي فروغ من

خيال عشق خون شد از خيال تو

کنون که در کنار او نشسته اي

تو و شراب و دولت و وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بي زوال او!

ای   کاش   که   جای   آرمیدن    بودی

يا   اين   ره   دور   را   رسيدن   بودی

کاش از  پی  صد هزار سال  از دل خاک

چون   سبزه   اميد    بر   دمیدن   بودی

نا آشنا

بیهوده او را در آینه می جستم زیرا او در گذشته من مرده بود  و من هر چه رو به آینده به جستجوی او راه می سپردم از من دور تر می شد...

حلقه ها بر در زدم،در باز نشد

حلقه ها بر در کوفتم بار دگر

آشنا با چشم من بام و در آن خانه بود

بانگ پایی آمد و گفتم که بانگ پای اوست

این نشان آشنای نقش نا پیدای اوست

در چو چشم دختری که ز خواب بر خیزد به ناز

باز شد آهسته و از آن میان

دختری در من به چشم آشنایان خیره شد

خواندم از نگاهش قصه بیگانگی

گفتمش آشنای من کجاست؟

اندکی در چهره من خیره ماند

آشنای دور را گویی که می آرد به یاد

گفت آری همزبان خویشتن را می شناسم

بر لبش نام تو هر دم می گذشت

جز به یادت بر لبش هر گز سرودی بر نخواست

گفتمش اکنون کجاست؟

گفت از اینجا رخت بر سوی خانه دیگری کشید

در حجاب سال  و ماه از پیش چشمم پر کشید

بار دیگر گام هایم بوسه زد بر خاک راه

عقربک های زمان همگام من ره می سپردند

سالها از پیش چشمم می گذشت ...

خانه ای دیگر نگاهم را به سوی خود کشید

آشنا با نگاه من بام و در آن خانه بود

حلقه بر در کوفتم بار دگر

بانگ پایی آمد و گفتم بانگ پای اوست

در چو چشم دختری با ناز باز شد

دختری پیدا شد و گفتار ما آغاز شد

اندکی در چهره من خیره ماند

آشنای دور گویی که می آرد به یاد

گفت اورا می شناسم

بر لبش نام تو می گذشت هر دم

جز به یادت از لبش هرگز سرودی بر نخواست

گفتمش اکنون کجاست؟
گفت از اینجا رخت سوی خانه دی گری کشید

در حجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید

بار دیگر گام هایم نقش تو بر خاک زد

عقربک های زمان همگام من ره می سپردند

سالها از پیش چشمم پر کشید

خانه ها از پیش چشمم می گذشت

آشنا با چشم من بام و در هر خانه ای

حلقه ها بر در زدم

بانگ پایی در سرای آخرین آمد به گوش

در چو چشم دختری آهسته از هم باز شد

باز آن گفتار ها آغاز شد

بازآن گفتار ها پایان گرفت

گفتمش آن آشنای من کجاست؟

پاسخ تلخی لبانش را از هم گشود

گفت او دیریست در این خانه تنها مرد،مرد

پرسش بیهوده ای بر روی لبهایم نشست

پس تو دگر کیستی؟

گفت من

بی گانه ای نا آشنا با خویشتن...!