معجزه

منو راهی کن بسوی روشنی

بذار باتو زیرو رو شه زندگی

توی چشم من نگاه کن و ببین

تویی بهترین دلیل عاشقی

تو نفس میکشی تو ثانیه ها

شب من همرنگ رویای توئه

روز من با اسم تو شروع میشه

انگاری دنیا تو دستای توئه

باتو خوشبختی دیگه یه قصه نیست

یه حقیقته مثل یه معجزست

انگاری باید میومدی که من

باتو پرواز کنم از این قفس

واسه رد شدن از این تنهایی‌ها

یاد تو همیشه همراه منه

این روزا پرمیشه از تکرار تو

وقتی نبض عشق تو رگهام میزنه

باتو آرامش رو احساس میکنم

تازه میشه هرنفس دنیای من

بهترین لحظه‌ی دنیاست وقتی که

عطر تو می‌پیچه تو رویای من

 

بهانه

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد

افکند سر به زیر  حیا را بهانه کرد

 

آمد بر برم و دید من تیره روز را

ننشست و رفت تنگی جا را بهانه کرد

 

رفتم به مسجد از پی نظاره رخش

بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد!

 

خوش می گذشت روش صبوحی به کوی او

بر جا نشست و شستن پا را بهانه کرد

طلوع گل

برای دیدن تو انتظار شیرین است

بهانه های دل بیقرار شیرین است

درخت هنجره ام وقف باغ توفان باد

شکوفه دادن سر، روی دار شیرین است

لطیف و سبز و غزل گونه می رسی از راه

بهار عمر منی،بهار شیرین است

* * * * *

میان آتش عشقت چه سبز می رویم!

جوانه بستن دل در شرار شیرین است

به گرد چشم تو گردم،همواره تا جان هست

فنا شدن به سر این مدار شیرین است

اگر چه بی تو سرودن برای من تلخ است

ولی طلوع گل از پای خار شیرین است

برای گفتن دردم، دلی امین می خواهم

که گفتگوی غم بی شمار شیرین است

جوابم نکن

جوابم نکن مردم از نا امیدی
شاید عاشقم شی خدا روچی دیدی
خیال کن جواب منودادی اما
عزیزم جواب خدا رو چی می دی
همین جوری اشکام سرازیر میشن
دیگه از خودم اختیاری ندارم
من از عشق چیزی نمی خوام به جزتو
ولی از تو هیچ انتظاری ندارم
صبوریم کمه بی قراریم زیاده
چقدر بی قرارم من صاف وساده
عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو
عزیزم چقدر تلخه کام من از تو
نزار زندگیم راحت از هم بپاشه
جوابم نکن مردم از بی جوابی
یه چیزی بگو پیش از اینکه بمیرم
به خوابم بیا پیش از اینکه بخوابی
شب از نیمه های زمستون گذشته
به خوابم بیا پیش از اینکه بمیرم
اگه پا به خوابم گذاشتی عزیزم
یه چیزی بگو بلکه آروم بگیرم

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابريشم

چند وقتی است که تنها به تو می انديشم

به تو آری٬ به تو يعنی به همان منظر دور

به همان سبز صميمی به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعنی آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرايی تو

به صبوری به خموشی به شکيبايی تو

شبهی چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

يک نفر مثل خودم ٬ عاشق ديدار من است

يک نفر ساده ٬ چنان ساده که از سادگيش

می توان يک شبه پی برد به دلدادگيش

آی بی رنگ تر از آينه ! يک لحظه بايست

راستی ٬ اين شبهه هر شبه تصوير تو نيست

حتم دارم که تويی آن شبهه آينه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست ٬ به انکار مکوش

با تو

خبری نیست جز تاریکی،دلتنکی و کمی عشق

تاریکی چون که تو نیستی و نورت نیست و هر جا که شمع حضور تو خاموش باشد آنجا ظلمت است و در ظلمت تنها مونس آدم دلتنگی است و دلتنگی حاصل جدایی دو روحی است که پیوندی از احساس خود را در این زمانه سیاه از دست داده اند و علاج این تاریکی و دلتنگی عشقی است که تنها امیدی است برای عاشق و تنها دلخوشی برای بودن و برای ماندن در این دنیای سیاه.بگذریم خبر ها گفتیم و مثل همیشه خبرها را با تو به پایان می برم چرا که همیشه پایان تاریکی ها و دلتنگی ها هستی .روزی که بیایی آن روز پایان همه چیزهای سیاهی است و چشمت دروازه نور است و صدایت سروشی است که به این دل طوفان زده آرامش می دهد.