گذشت
رود گفت چون من درحال گذرم ولی تو ثابت مانده ای

رود گفت چون من درحال گذرم ولی تو ثابت مانده ای

اينجا كجاست؟! چادر خاكي!
چه مي كني؟
تنها
ترين نشانه ي پاكي چه مي كني؟!
اينجا
غريبه نيست، چرا رو گرفته اي؟!
آيا
تويي كه دست به زانو گرفته اي؟!
دير
آمدم بگو كه چه كردند كوچه ها
بانوي
قد خميده! زمين مي خوري چرا؟
اين
كودكت چه ديده كه هي زار مي زند؟!
هي
دست مشت كرده به ديوار مي زند
***
حق
دارد او كه طاقت اين روز را نداشت
روزي
كه خانه دست كم از كربلا نداشت
روزي
كه از صداي غمت شهر خسته شد
روزي
كه چشمهاي تو يكباره بسته شد
روزي
كه زخمهاي عميقت دوا نداشت
روزي
كه گريه هاي تو ديگر صدا نداشت

اي كشتي شكسته كه پهلو گرفته اي
بر گو چرا تو دست به پهلو گرفته اي
گل را خدا براي سرور آفريده است
اي گل چرا به غصه و غم خو گرفته اي
گاهي ز درد شانه ز دل آه مي كشي
گاهي ز درد دست به بازو گرفته اي
از ماجراي كوچه نگفتي به من ، بگو
اكنون چرا ز محرم خود رو گرفته اي
ديوار گشته است عصاي تو باز هم
بينم كه دست خويش به پهلو گرفته اي
هرگه در به روي علي باز مي كني
خوشحال مي شدم كه تو نيرو گرفته
