خانمان سوز بود آتش آهی گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی
گر مقدر بشود سلک سلامین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی گاهی
قصه یوسف آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتش افروز بود برق نگاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی
چشم گریان مرا دیدیدی و لبخند زدی
دل برقصد ببر از شوق گناهی گاهی
اشک در چشم فریبنده ترت میبینم
در دل موج ببین صورت ماهی گاهی
زرد روی نبود عیب مرانم از کوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفان زده سنگی است پناهی گاهی

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم

ابر دل تنگم اگر زار نبارم چه کنم

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دل بسته این ایل و تبارم چه کنم

من کزین فاصله غارت شده چشم توام

چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم

یک به یک بار مژهایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم