|
|
|
|
|
اگر گفته ام رفته از یاد من،صدای قشنگ و دلارام تو اگر گفته ام رفته از خاطرم،عزیز سفر کرده ام نام تو اگر گفته ام نیست در خاطرم،از آن عشق سوزنده دیگر اثر تمایل ندارم به سویت برو،برو هر چه داری از اینجا ببر اگر گفته ام پیش من هیچ وقت،در این کوچه جای تو خالی نبود وگر گفته ام دوزخ جان تو،بجز یک بهشت خیالی نبود اگر گفته ام خسته ام خسته ام،از آن شور و حال و پریشانی ات و یا اینکه من بارها بارها،شکستم شکستم به آسانی ات اگر گفته ام مهر تو از دلم،جدا گشته بی شک خطا گفته ام از آن شب که نور تو تابیده است،پر از خواهشم سخت آشفته ام خدایا تو بر حال من شاهدی،چگونه اورا صدا می زنم و در خلوت پر سکوتم چقدر،در این بی کسی دست و پا می زنم همانا گفتند باید تو را،برای همیشه رهایت کنم و حتی نباید دگر لحظه ای،تو را مهربانم صدایت کنم هنوز ای صمیمی ترین یادها،حضور تو در من تماشایی است و از تو چه پنهان که شبهای من،سیاه است تار است شیدایی است و ای کاش می شد تو باور کنی،هنوز ای ز من رفته می خواهمت تو ای آسمانم مرا پر بده،چو یک مرغ پر بسته می خوانمت دل من شبیه خودم بی گمان،به دیوار تنهاییم زل زده و غم مثل یک حس بی بازگشت،به ابعاد تنهاییم پل زده تو هرگز برای کسی غیر من،عزیز قشنگم تبسم مکن و هرگز دلت را در این کوچه ها،شبیه دل خسته ام گم مکن برو دست مهر خداوند پاک،همیشه پناه تو و یار تو که چشم من به این کوچه می ماند آه،عزیزم به امید دیدار تو
خداحافظ
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 22:53 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ارشیو نور نقطه چین های حافظه ماشین حساب حافظۀ فلز الکترون های خاطره نقطه چین های نورانی یاد خبر ، اطلاعات ذهن دیسک برنامه ریزی سرد نرم افزار کامپیوتر خانگی کنج آشپزخانه ... حافظۀ سرد یعنی انسان از مراقبت یاد یار عاجز است فراموشی بیماری بزرگ قرن یاد یار مهربان آید همی حافظۀ سرد یاد یار را نمی بوید یاد یار را نمی بوسد یاد یار را گُر نمی گیرد یاد یار را دل دل نمی کند یاد یار را سر نمی رَوَد یاد یار را رو نویسی می کند اما نمی سراید حافظۀ سرد بیماری فراموشی را نمی شناسد فراموشی خاموشی نیست فراموشی بیهودگیست ... حافظۀ سرد یعنی ذهن من نیمه تمام مانده است یعنی من نیمه کاره ام حافظۀ سرد یعنی بایگانی هواس من آتش گرفته است چهار عمل اصلی ماشین حساب حواس من جمع نیست من از من منها شده ام من در من ضرب نمی شوم من بر من تقسیم نمی شوم حساب من پاکِ پاک است دیسک را عوض کن اَپِل ،سیبِ آدم نیست سیبی که هوّا به دندان گرفت آدم و هوّا را سیب خانگی از بهشت به زمین پرتاب کرد مرا سیب سرد خافظه از زمین به فراموشی پرتاب می کند ما همه را فراموش کرده ایم ... گفتی نباد میرفتی گفتم نرفتم، ماندم گفتی به قهر رفتی گفتم دیروز به تو نرسیدم که امروز رفته باشم من از آغاز از نخستین دیدار در کنار تو ماندام گفتی هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز صدا را بریدی و رفتی گفتم دور یا نزدیک چه فرقی میکند اگر صدا را می شنوی گفتی نزدیکتر باید می آمدی گفتم فاصله در نگاه ماست اگر مرا نزدیکتر می خواهی با من حرکت کن نایست با من بیا گفتی کجا؟ گفتم به نزدیکترین جای این گره به امن ترین جای این صدا که مارا به جانب یکدیگر پرتاب میکند صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد گفتی می دانم بازگشت صدای خود را از من می خواهی من شاید انعکاس صدای تو نبودم گفتم بودی،هستی،خواهی بود من از تو گلایه ندارم گفتی من سایۀ توام،سایه نه گلایه گفتم باش،درمن باش نه بیرون از من گفتی هستم، هستم ،اما تو نباید می رفتی ... برای اینکه بگویی هستی نباید میرفتی گفتم چگونه بگویم که جابجایی من حرکت من است نه هجرت و جدا شدن من حرکت میکنم که از تو بنویسم که تورا از تمام زاویه های تمام منظره هایت دیده باشم ... گفتی سالهاست مرا ندیده ای گفتم من از تو چشم بر نداشته ام گفتی در این حرکت مرا شتاب زده می بینی تامل کن،باحوصله تماشایم کن گفتم حرکت در من است و تو در تمام منظره هایم با وقار نشسته ای تو در من بزرگ و بزرگتر شده ای جدا شدن از تو یعنی پایان من من در تو مانده ام وبه بالای صدایت رسیده ام گفتی باگوچه ها اما حرف دیگریست در کوچه های من،درکوچه های تو اما بازی دیگریست بر دست نوشته های ما غبار نشسته است گفتم در چشم ما نباید غبار نشسته باشد نگاه ما باید تماشایی باشد های کوچه هارا ببین ضیافت ما را دل دل می کند ... گفتی پس دوباره سبز خواهیم شد؟ گفتم در گلدان پشت پنحره ات سبز خواهم شد در ترانه های ننوشته ام سبز خواهی شد سبزِ سبز،سبزِغزل،سبزِدفترچه های مشق سبزِ دفتر های بزرگ نقاشی سبزِ مداد شمعی،سبزِگرگم به هوا سبز دفترچۀعقاید سبزِ نامه های پنهانی سبز گر گرفتن های بی وقفه سبزِسبز،دوباره سبز خواهیم شد ... گفتی اما تو نباید میرفتی گفتم من از تو میروم تا در سفر بودن با تو باشم من از تو سر نمی روم ،من در تو میروم تا سبز ترین بهار منظره ها،تا ما گفتی باش گفتم هستم گفتی می فهمم گفتم من هم گفتی بقض شک راه گلو را بسته لحظۀتصمیم است به تو ای خوب نجیب می توانم شک کرد گفتم به ترانه دزدان شک کن چه کسی از من و تو تشنگی باغچه را میبیند و چه بی رحمانه مشک پر آبی را که برای عطش باغچه باقی مانده است نیمه شب می دزدد وبه یک ره گذرِقمقمهایش پر آب می فروشد ارزان؟ به ترانه دزد بگو ترا باور ندارم گفتی ترانه دزدان را باور ندارم اما،تونباد میرفتی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:16 توسط
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 21:44 توسط
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
شـبم تاریک ، رهم باریک و دوره تو نیستی خونه ی ما سوت و کوره غرور تو ما رو از هم جدا کرد گناه مردن عشق از غروره دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگ چشام گریون، لبم بسته، تنم سرد نمی دونم، نمی دونم، عزیزم کدوم دستی ما رو از هم جدا کرد یادت باشه، یه روزی دور یا نزدیک با چشم تر میای پیشم دوباره ولی اون روز چه دور باشه، چه نزدیک پشیمونی برات سودی نداره * * * * * هوای تو داشتم به سر ولی تو بی هوا گذشتی صدای قلبم رو شنیدی اما بی صدا گذشتی ندیدی که چشمام مرگ من رو دید خون شد وقتی که رفتی گذشتی دیریغا نگفتی که از من چرا گذشتی تو آینه پیری چشمام رو دیدم که خون گریه می کرد تو گلدون مرده بود مثل قناری اون یه غنچه ی زرد عزیز جون درمشوم مه الودا کن آه مه الودا کن سر راهم نشین ته گریه ها کن آه ته گریه ها کن زودتر بیایوم هاها اگر خواهی که ما زودتر بیایوم نماز صبح و شب منه دعا کن ستاره آسمون ایشمارم امشو آه ایشمارم امشو بورین یار با اویین بیمارم امشو آه بیمارم امشو
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 9:54 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
هيچكس در دل تاريكي شب با چراغي به سراغم نرسيد هيچكس موقع پژمردن برگ با گلي تازه به باغم نرسيد هيچكس بازو به بازويم نداد اي روزگار گل پريشان شد ،زمستان شد بهار از جواني نيست چيزي يادگار هيچكس اين روزها همدرد و همرازم نشد آگه از درد من و دلتنگي سازم نشد باغ زير بال پروازم نشد هيچكس ![]()
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 22:45 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
شاعر زن میگه : نشسته مداوم تو را در کمین!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 21:2 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
میان خیمه ای غمگین نشسته زینب نالان دو چشمش منتظر بر در دلش در صحنه ی میدان
دمی بگذشته و صوت حسین بر او نمی آید به گوش او فقط آید صدای شیهه ی اسبان
صدای آه و افغان یتیمان صبر او برده به کف آبی ندارد از برای آن همه عطشان
ز فریاد و ز افغان حرم شد محشری بر پا ولی زینب کند اشک خود از اهل حرم پنهان
به خیمه دختری کوچک بُوَد بی تاب بابایش دمادم گیرد از عمّه سراغ باب خود نالان
نمی داند سوالش را چگونه بر دهد پاسخ که او خود منتظر مانده که آید خسروِ خوبان
میان خیمه ای دیگر شهیدان خفته اند در خون یتیمان حرم بر آن به خون آغِشتِگان نالان
رباب از داغ اصغر اشک ریزان و پریشان است لب عطشان اصغر کی شود از خاطرش پنهان
پر از اندوه و واویلا فضای خیمه ها گشته ولی زینب دلش فکر حسین و این همه عدوان
زمانی اینچنین بگذشت و صبر از دست زینب رفت گهی خاموش بنشسته گهی ایستاده و حیران
نمی دانست چرا قلبش تلاطم ها چنین دارد که گویی لحظه ای دیگر رود از پیکر او جان
برون از خمیه گردید و به تلّی مرتفع ایستاد وُرا یک صحنه ای جانسوز برابر گشته با چشمان
میان قتله گه جسم پر از چاک برادر دید که از اسبش فرو افتاده و در خاک و خون غلتان
فغان از دل کشید آن دم که با چشمان خود می دید به روی سینه ی مولا نشسته شمر بی ایمان
نهاده خنجرش جای دو لب های رسول الله کنار پیکر مولا نشسته فاطمه گریان
شتابان سوی میدان شد پریشان زینب کبری زدی بر سر کشیدی ناله ها از سینه ی سوزان
چو مولا دید زینب را که عزم مقتلش کرده اشارت کرد برگردد به خیمه خواهر نالان
به خیمه رفت زینب در پی فرمان ثارالله تنش تا خیمه برگشته دلش جامانده در میدان
نفس در سینه ها حبس و حرم مبهوت زینب شد کسی آگه نبود از حالت محنت کش دوران
سکوتی سخت و جان فرسا که بر آن خیمه حاکم بود شکسته شد به یک لحظه به آه و ناله ی نسوان
نمی دانست چه گوید او که چشمانش چه می دیده و یا چون بر دهد تسکین دل غمدیده ی آنان
ز میدان اسب خونین چون به خیمه دیده تر آمد به یک دم گشت آن مرکب غریق بوسه ی طفلان
نگون زین گشته خونین یال و مجروح هست و بی صاحب زند گه بر زمین سر را بریزد اشک از چشمان
غباری سخت بگرفته سر و یال پر از خونش سکینه گویدش بابا کجا افتاده در میدان
تو گویی بحر ماتم را نباشد ساحلی دیگر اسیر و مات طوفان بلا کشتی و کشتیبان
قیام سرخ عاشورا تداوم یافته اما بود به یک سویی زنی تنها به یک سو لشکر عدوان
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10:23 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
چون قدم بر خاک خونين داشتی بذر غيرت در زمين میکاشتی زهر عشق حق به حمد آميختی در رکوعت می به ساغر ريختی قبلهء تو عشق و مستی، قتلگاه اين مشايخ قبلههاشان بر گناه گويمت از هفت رنگان مو به مو خرقه پوشان دغل کار دو رو سجده بر پست و رياست می کنيم با خدا هم ما سياست می کنيم کو نشانی که شما اهل دليد جملگی تان بر نماز باطليد می چکد شک بر سر سجادهها وای از روزی که افتد پردهها ما خدايان زيادی ساختيم مال مردم را به خود پرداختيم چون قدم بر خاک خونين داشتی بذر غيرت در زمين میکاشتی زهر عشق حق به حمد آميختی در رکوعت می به ساغر ريختی شير حق برخيز وقت کار شد بر سر نی رفتنت انکار شد کاخها گرديده مسجد ، سرفراز صد رکعت تزوير دارد هر نماز سجده در مسجد حسينا مشکل است اين بنا از دل نباشد، از گل است اين خصان با مال مردم زنده اند جملگی اندر نماز و سجدهاند دم ز راه و رسم سلمان می زنيم لاف اسلام و مسلمان می زنيم کاشکی از نسل سلمان می شديم لحظه ای يک دم مسلمان می شديم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 21:38 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
کاروان آهسته ره تا کربلا
دشت خون و دشت درد و نینوا خیمه ها در دشت خون برپا شود
صوت قرآن در فضا آوا شود گویی آن شب آسمان خون گریه کرد
در میان خیمه ها حق مویه کرد گویی یا حق چشم خود را بسته است
طاقت دیدن ندارد خسته است عرش فلک و ملک حق اندر عزا
روز دیگر سر جدا , پیکر جدا این همان میعادگاه محشر است قتلگاه زادهء پیغمبر است ![]()
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 21:32 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
باز از ماه محرم غم رسید بر زمین و آسمان ماتم رسید این حلال قد کمان دیگر است لیتنا کنا معک در سر است خرقه ها را بار دیگر تن کنید آتشی در قلب این خرمن کنید هفت اقلیم اتش ر ادر دهید طبل و شیپور عزا را سر دهید ورد صوفی ها و سین و یا و نون فاعلاتون ، فاعلاتون ، فاعلون حای آن حامی به ذات کبریا سین آن سرها ز پیکرها جدا یای آن یکتا پرست و یذکرون نون آن باشد قسم بر یسترون سینه از درد فراقت خسته است دل به روی غیر تو او بسته است هیچ دانی در دلم جا کردهای عرش حق شش گوشه بر پا کرده ای عشق بازی باتو معنا می شود نور حق باتو معنا می شود السلام ای شاه مضلوم و غریب السلام ای آیه ام یجیب السلام ای نور چشم مصطفی ای خامس آل عبا ![]()
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 21:51 توسط
|
|
||